امروز زیاد خوابیدم...
ساعت دو هم خوابیدم رو تخت افتاده بود
حالت رویا و خواب و بیدار بودم .حرفهای عادیه بقیرو
میشنیدم ولی سنگین افتاده بودم و خواب میدیدم...
حس کردم پنجره بهم نزدیک شده داشتم بیرونو میدیدم
برف برف بود همه حا سفید بود درخت و ماشین...
نمیدونم کی بود از اومد و منو بغل کرد و همش براش گریه
میکردم ....
یهوییی ازم پرسید مرگ بهتره یا این مشکلی که تو داری؟
گفتم مرگ رو ممیدونم ولی این مشکل خیلی سخته خیلی
و شروع کردم به گریه... اشکام در حالت عادی میومد و تو خواب و بیدار پاکشون کزدم و با حالت کابوس بیدار شدم
سین یه لیوان اب داد و بدنمو ماساز داد و رفتم بیرون...
برچسب:
نویسنده: آرین جعفرینژاد