اون سمت دیوار نشسته بود و سرش به گوش گرم بود و منم اریب نشسته بودم
تازه دیده بودمش و تازه هم بچه دار شده بود و من داشتم نگاش میکردم ...
داشت بچه شیر میداد و منم نگاش میکردم خجالت کشیدم و رومو برگردوندم...
والی دلم میخواست شیر دادن بچشو ببینم
برگشتنی اعظمی رو دیدم وانمود کرد که منو ندیده و سر به هوا رد شدووو
برچسب:
نویسنده: آرین جعفرینژاد